تبليغاتX
حرف های من


حرف های من

سروده ها و نوشته ها

باسلام

   علاقه مندبه ادبیاتیم و هرجا که چشممان به موضوعی می افتد که به طریقی مربوط به ادبیات می شود چشممان را تیز می کنیم وسرکی می کشیم . امروز چشممان به این بخشنامه با موضوع « بازدید زادگاه شاعر معاصر نیما یوشیج « افتاد . راستش   از اینکه آموزش و پرورش چنین همتی برای دبیران محترم ادبیات دارد کلی لذت بردیم مصر به خواندن بقیه بخشنامه شدیم و نکته ی جالب در بخشنامه این بود که این بازدید به مناسبت بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی بود . خوب این هم یک جور بزرگداشت است، این طور نیست !!!

توجه شمارابه متن بخشنامه جلب می کنم ، درنکات پررنگ تر ، قدری بیشتر تامل بفرمایید :

به : تمامی مدارس متوسطه ، فنی وحرفه ای وکاردانش

موضوع : بازدید زادگاه شاعرمعاصر«نیمایوشیج»

باسلام واحترام ؛

کارشناسی تکنولوژی وگروه های آموزشی متوسطه درنظر دارد باتوجه به ضرورت آشنایی باحوزه های جغرافیا وادبی وبه مناسبت بزرگداشت فردوسی روزدوشنبه 25/2/91ازیوش زادگاه شاعرمعاصر « نیما یوشیج» وچشم اندازهای جغرافیای البرز مرکزی ، بازید یک روزه به عمل آورد.

لذا از دبیران محترم ادبیات وجغرافیا درخواست می شود درصورت تمایل حداکثر تاتاریخ 21/2/91جهت ثبت نام شخصا به گروه های آموزشی مراجعه نمایند.

امضا ومهر مدیر اداره مربوطه

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 | 23:53 | احمد فرجی | |

 

هنوزم می شه دل بست و هنوزم  می شه عاشق شد

هنوزم می شه دلتنگ شب دشت  شقایق شد  

هنوزم می شه با آیینه ها از عشق نجوا کرد

دو رکعت زندگی را در کتاب عمر معنا کرد

هنوزم می شه در نبض زمین تشنه جاری شد

به آهنگ خوش باران  ، بهاری شد ، بهاری شد

هنوزم می شه شب ها ، بی قرار بوی باران شد

به بزم شمعدانی ها شبی تا صبح مهمان شد

 هنوزم می شه شور رویش بابونه را  فهمید

هنوزم زندگی را می شه در چشمان صحرا  دید

+++

هنوزم می شه شاعر بود و شعر تازه ای  سرکرد

طلوع عشق را در غربت تردید باور کرد

هنوزم میشه احساس قشنگ یاس ها را چید

به بویش کلبه ی تنهایی خود را  معطر کرد

 میان بیت بیت هر غزل ، با یاد روی دوست

چراغ عاشقی افروخت ، شب دل را منور کرد

پلی زد از زمین تا آسمان آبی روشن 

به شوق لحظه ی ناب اجابت ، دیده را تر کرد

++++

بیا تا بگذریم از شب ، سحرمشتاق دیدارست

نترسیم از سیاهی ها ، دو چشم ماه بیدارست

در این فرصت که باقیمانده بادل  صاف و صادق شد

هنوزم می شه دل بست و هنوزم  می شه عاشق شد....

شنبه 16 اردیبهشت1391 | 22:5 | احمد فرجی | |

معلمان خوب سرزمین من 

هرروز به احترام نامتان خورشید لبخند می زند؛

مهتاب می درخشد؛

باران آواز می خواند ؛

و نسیم زیرگوش دشت ، نجوا می کند ....

مدرسه با حضور شما رنگ عشق می گیرد ؛

و کلاس هرروز از خاطره ی شما معطر می شود؛

صدای پای شما موسیقی همیشه ی زندگی را می نوازد ؛

تخته سیاه های کلاس با  دست های مهربان شما رو سپید می شوند؛

و

پیش پیشانی بلندتان

ماهنوز همان شاگرد کلاس اولیم   ؛

دردفتر مشق لحظه های ما ، هر روز ، روز شماست ؛

اما

روزتان مبارک .

دوشنبه 11 اردیبهشت1391 | 23:38 | احمد فرجی | |

سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد

خاک پای زهرا (س)

باید که به شوق دوست دریا بشویم

از سکر کلام دوست شیدا بشویم

هر شام و سحر دعای ما این باشد

ای کاش که خاک پای زهرا(س) بشویم

 

شکسته قامت

دریای کرامت و سخاوت زهراست

سرمست ز باده ی عبادت زهراست

هر چند چو کوه ،  استوارست ولی

در راه خدا شکسته قامت زهراست

کوثر

سرچشمه ی کوثر خدا فاطمه است

معناو حقیقت دعا فاطمه است

«احمد»  به مزار بی نشانش سوگند

بر قلب شکستگان شفا فاطمه است

چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 | 0:12 | احمد فرجی | |

شب دلتنگی سکوتم را -  با نوای ترانه ای بشکن

بغض بارانی گلویم را - بی دلیل و بهانه ای بشکن…

بوی جان بخش خاک می آید -  دردل کوچه های بارانی

خانه را باز آب و جارو کن -  کن مهیا برای مهمانی .

فصل برگشتن پرستوهاست - چهره ی آسمان تماشایی ست

خط بزن نخوت زمستان را - نغمه سرکن ، که وقت شیدایی ست .

برتن شانه های خشکیده  - نرم نرمک  جوانه می روید

بر لب کوچه باغ ها از شوق -  شور و حال ترانه می روید

روز میلاد و جشن روییدن -  باغ  ها از شکوفه لبریزند

با سخاوت ، سبد سبد گل را -   زیر پای بهار می ریزند

گرم گرمست خنده ی خورشید - هم صدا با نسیم ، نجوا کن

بابهاری که می رسد از راه - زندگی را دوباره معنا کن

فرصتی نیست تا که برگردیم -  همره روزگار باید شد

در غزلخوانی شب باران -  همسفر بابهار باید شد

جمعه 1 اردیبهشت1391 | 18:4 | احمد فرجی | |

 

ردپای بهار را بامن ، روی نبض جوانه ها حس کن

بوی خوب قشنگ باران را ، در هوای ترانه ها حس کن

با بهار و نسیم و بارانش ، فصل زیبای همزبانی هاست  

دربهار ی که تازه در راهست ، فرصت خوب مهربانی هاست

زیر گوش درخت می خواند ، باد آواز زندگانی را 

می نوازد به نغمه ای دلکش ، دست حق ساز زندکانی را

در کتاب تولدی دیگر ، خط بزن واژه ی زمستان را

در دل خاک ها تماشا کن ، شور وحال حضور باران را

آسمان رنگ عاشقی دارد ، آبی آسمان تماشایی ست    

رنگ چشم ستاره ها در شب ، وسعت بیکران دریایی ست

در شب شعر بی قراری ها  ، آسمان عاشقانه  می بارد

عشق را ذره ذره دستانش ، در دل خاک تشنه می کارد            

شاعرم ، واژه های نابم را ، در سبو ی بهار می ریزم

هرچه دارم غزل غزل ، یکجا ، زیر پای نگار می ریزم

می نویسم تو را ، که همراهی ، با خزان من و زمستانم

در غزل خوانی پرستوها ، منتظر تا بهار می مانم 

 

 باتشکر از مهربانی ، شاگردنوازی ونقطه نظرات دوستان درباره این شعر

در سایت انجمن ادبی بیدل دهلوی :

استاد محمد روحانی (نجوا کاشانی ) : سلام و عرض ارادت خدمت جناب فرجی عزیز بسیار لذت بردم از خواندن این شعر بهاری شیرین ، دلنشین و زیبا ، همواره بهاری باشید

استاد اکبرنبوی : جناب  فرجی عزیز ! کوتاه و اینهمه پراز حال وهوا و زبان وفضای غزل ؟ درود دوباره بر شما . بسیار لذت بردم

استاد مصطفی معارف : سلام جناب فرجی عزیز !  مطلعتان فوق العاده بود .
ردپای بهار را بامن ، روی نبض جوانه ها حس کن

 بوی خوب قشنگ باران را ، در هوای ترانه ها حس کن

خیلی بهاررازیبا توصیف کردید درهمین یک بیت .واقعا لذت بردم.البته این به این معنا نیست که بقیه غزل ضعیف باشد بلکه تک تک ابیاتتان به تنهایی جامع وکاملند . سرفراز باشید.

استاد حشمت الله حیاتی : درود جناب فرجی...درین ردپای بهار..احساس بهاری من شکوفا شد وخوشحال از واژه های شعررد بهار....موفق و شادکام باشید

سرکارخانم سارا وفایی زاده : سلام آقای فرجی ، بسیارعالی و زیبا ودلنشین .خواندم ولذت بردم 

استاد عباس خوش عمل : حبذا ای یار شیرینکار ما ---واقعا دستمریزاد بااین سروده ی طراوتبخش دلربای فاخر ستودنی .حظ وافر بردم

سرکارخانم حمیده میرزاد : جناب فرجی ! بی نهایت زیبا سروده اید .بی تعارف می گویم لذت بردم .

فصل زیبای مهربانی هاست

بابهاری که تازه در راهست ، فرصت خوب مهربانی هاست –موید باشید

 

چهارشنبه 23 فروردین1391 | 0:30 | احمد فرجی | |

 

« به مهمان کوچک بهاری زندگی ما « زهرا »

آمدی تا بهارما ن باشی

با تبسم ، کنارمان باشی

آمدی با نسیم فروردین

لاله ی لاله زارمان باشی

آمدی خوبمان  ، تسلای

خاطر بی قرارمان باشی

آمدی ، مهربان تر از باران    

مونس روزگارمان باشی

آمدی چون فرشته ای زیبا

تا که شور و شرارمان باشی

 هدیه ی لطف ایزدی ، «زهرا»

آمدی تا بهارمان باشی .

دوشنبه 21 فروردین1391 | 0:28 | احمد فرجی | |

 

تو نباشی بهار زیبا نیست

خنده ی روزگار زیبا نیست

تو نباشی ترانه دلتنگ است

نغمه های سه تار زیبا نیست

تو نباشی دلم مه آلودست

آینه در غبار زیبا نیست

بی تو حس غریب یک شاعر

در شب انتظار زیبا نیست

جمعه 11 فروردین1391 | 17:4 | احمد فرجی | |

   همه چیز  آماده بود ، سفره ی هفت سین ، حتی پول های نو لای قرآن عیدی بچه ها ، ساعت تحویل سال نو همه ی بچه ها اومده بودند بااون بچه های خوشگل و شیطون که بابا دلش برای  سروصدا و شیطونیاشون لک زده بود ،  مراسم سال تحویل که تموم شد  ، بچه ها یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند ، یکی از پسرا  می رفت تعطیلات عیدرو بندرعباس واون یکی پسر،  با فامیلای زنش می رفت شمال ، دختره هم می رفت  تبریز . مادر درحالی که بغض بدجوری گلوش رو اذیت می کرد  گفت : «آخه من ناهار ......» . بابا دیگه مجالش نداد : «  ناراحت نشو زن ، بغض نکن عزیز ، همه رو خودم می خورم ، بچه ها هم برای خودشون زندگی می کنن و نباید بیشترازین ازشون توقع داشته باشیم »  . بابا موند و مامان و یه عالمه حرف نگفته . مادر رفت آشپزخونه سراغ ظرفا و بابا آروم زل زد به صفحه ی تلویزیون . چند دقیقه بعد ، وقتی صدای زنگ در اومد ، لیلا با خوشحالی گفت: «بابا بزرگ ، مامان بزرگ من نمی رم ، من  امسال می خوام عیدرو پیش شما بمونم » . صدای خنده اتاق رو پر کرد ...

یکشنبه 6 فروردین1391 | 1:53 | احمد فرجی | |

 

    اتاقش از تمیزی برق می زد ، با اینکه  دستاش می لرزید حتی  شبشه های اطاقش رو هم حسابی برق انداخته بود ، به خودش هم رسیده بود ، موها ی سرو صورتش رو کوتاه کرده بود  ، یه نگاه دیگه به آینه انداخت ؛دستی به موهای سرش کشید ،  دگمه های کتش رو بست و یقه ی پیراهنش را مرتب کرد . کنارآینه ، سفره ی هفت سین رو مرتب چیده بود ، قاب های عکس دوروبرش رو برای بار چندم گرد گیری کرد ؛ امان از دست این دوتاماهی قرمز که یه ریز تو تنگ وول می خوردند . نگاهی به ظرف  شیرینی و ظرف آجیل های روی میز انداخت ،  یک دونه شیرینی برداشت و تا جلوی دهنش آورد ، یادحرف دکترش که افتاد آروم برگردوندش سر جاش ، مرض قند هم عجب مرضی بود .  اسکناسای تا نخورده هزارتومنی لای قرآن رو یه بار دیگه مرتب کرد . تاچندلحظه دیگه اتاقش پر از مهمون می شد . طبق رسم سالهای قبل ، امسال نوبت اون بود که همه ی همسایه ها سال تحویل رو مهمون اون باشند ... یک ساعت بعد که همه همسایه ها رفتند دوباره اون موند و یه صندلی و یه پنجره ی رو به حیاط و یه نگاه منتظر و دوتاماهی قرمز که یه ریز تو تنگ بلور کنارآینه وول می خوردند..

سه شنبه 1 فروردین1391 | 21:20 | احمد فرجی | |

www . night Skin . ir